|
می خوام توی این آلونک بنویسم... بی قاعده، بی سابقه و کاملا بی جهت
|
سلام،
حسابش از دستم در رفته چند وقته به اينجا سر نزدم و چيزي ننوشتم. بهم نخندین ولی یادم نبود چطوری باید بیام توی قسمت مدیریت وبلاگ!
يه بخشش بخاطر اتفاقاتيه كه بعد از انتخابات افتاد و من هم مثل هر آدم فهیمی که یه نمه احساس مسئولیت کنه از تركشهاش بي نصيب نموندم. يه بخشش به خاطر تاهل و وظايف خطير مربوط به اون قسمت! يه بخشش هم به خاطر پذيرفته شدنم توي مقطع فوق ليسانس عمران-سازه. به هر حال الآنم درخواست يه دوست براي نوشتن مطلبي اجتماعي براي نشريه ي دانشگاه كه زماني خودم سردبيرش بودم پامو به اينترنت باز كرد و بهونه اي شد براي نوشتن همين چند خط.
مثل معتادها كه وقتي بوي مواد بهشون بخوره دوباره توبه ميشكنن و برميگردن به وضعيت اول، منم دلم هواي اينجا رو كرد و تعجب نكنيد اگه بازم مجبور شدين در آينده اي نزديك نوشته هاي منو تحمل كنين. با آرزوي بهترينها براي شماي بهترين.
شادباشيد
چندسالي مي شود كه طنز را تئوري و نوشتاری پي مي گيرم. به گذشته كه نگاه مي كنم مي بينم رگه هاي طنز را همه جا مي شود جست، حتّي بين ديده ها و خوانده هاي سالهاي قبل اثري از فكاهه وطيب نمايان است كه در زمان خودش به آنها التفات نداشته ام. طنز را بايد در حيطه هاي مانا و پويا كه با زندگي و خاطرات مردم عجين شده اند بكار برد تا هم باعث جاودانه شدن آن موضوعات مهم شود و هم به بقا و ماندگاري خود طنز منجر شود. يكي از اين حيطه هاي مانا، فرهنگ و ادب پايداري و سالهاي دفاع مقدّس است كه متاسفانه اخيراً كمتر به آن پرداخته مي شود. اين موضوع براي جوانان به سن ما كه آن دوران را درك نكرده ايم، بايد به شيوه اي مطبوع و از زاويه اي دوست داشتني تصوير شود تا بتوانيم با آن احساس نزديكي كنيم و از آن درس بگيريم. يكبار كه پاي صحبت هاي يك رزمنده نشسته بودم به نظرم آمد كه شوخي و طنز اصيل و طبيعي در روابط رزمنده ها موج مي زده. شايد در ظاهر بين درگيري و جنگ با مزاح و خنده سنخيتي ديده نشود ولي اگر دقّّت كنيم درميابيم آنچه تحمّل آن شرايط را تسهيل مي كرده و كمي از فشار رواني وارد بر رزمنده ها مي كاسته همين مطايبات و شوخي ها بوده است. خود رزمنده ها هم به تجربه دريافته بودند كه رفتارهاي آميخته با طنز باعث حفظ روحيه شان مي شود و به همين دليل هم بوده كه اكثراً در مراوداتشان بر طنز تاكيد داشته اند.
خاطراتي كه در ادامه مي خوانيد نقل از يك آخوند رزمنده ي جانباز عاشق امام، بنام آسدغلامرضا است. وقتي به خودش گفتم مي خواهم بنويسم "آخوند....امام" گفت به دوش كشيدن اين همه لقب براي تن رنجور من كار سختيست و شايد همين جمله ي طنزآميز بهترين بهانه براي شروع صحبتم با او و شنيدن خاطراتش بود. اصل داستانها واقعيست كه در بازنويسي، چاشني هايي به آن افزوده ام و به زيور طنز بيش از پيش ملبّسش كرده ام. بخوانيد:
تلقين
ناصحي جوان كم سن و سالي بود كه هروقت من را مي ديد به مزاح در مورد آخوندها جوكي مي گفت و جمع را مي خنداند. من هم به شوخي مي گفتم: تا دير نشده توبه كن و دست از سر كچل ما آخوندها بردار! يكبار كه در جمع بچه ها نشسته بوديم ناصحي گفت: آسدغلامرضا، دوست دارم اگر شهيد شدم شما تلقين را به جسدم بخواني. به خنده گفتم اگر كلاه من پشم داشت كه تو از تعريف جوك آخوندي دست برمي داشتي! بايد به يك آخوند سترگِ گردن كلفت بگويم تلقين را بخواند بلكه از او حساب ببري و لااقل در آن دنيا رستگار شوي... آخر هم او شهيد شد و خودم به جنازه ي مباركش تلقين خواندم.
نمازخاكي
طرفهاي سرپل ذهاب مسجدي بود كه دور و برش خالي بود و عراقي ها ديد خوبي روش داشتند. براي همين هم دور و برش هرچه بود با خاك يكسان شده بود و كار خدا فقط همين مسجد آن حوالي سالم مانده بود. ظهر چهارتا از برادران رزمنده پيله كردند كه مي خواهيم نماز ظهر و عصر را به امامت شما توي اين مسجد بخوانيم. گفتم خطرناك است انقدر اصرار كردند تا بالاخره قبول كردم. از پشت مسجد جوري كه ديده نشويم نزديك شديم و از ديواري كه خمپاره خرابش كرده بود وارد مسجد شديم و نماز خوانديم. موقع برگشتن بچّه ها گفتند براي دهن كجي به عراقي ها از در جلو برويم بيرون. همين كار را كرديم، عراقي ها هم براي پذيرايي از ما چندتا گلوله ي توپ شليك كردند! خداروشكر صداي توپ جلوتر از خودش مي رسد. ما هم دويديم و همچين كه بيست سي متري دور شديم گلوله ها خورد به مسجد و آنجا به كل ويران شد. حاج مصطفي بكري كه بعد ها شهيد هم شد بنا را گذاشت به فحش دادن به عراقي ها. گفتم برادرا، خودتون قضاوت كنيد. مردم چل پنجاه سال توي اين مسجد نماز خوندن عيب نكرد چهار ركعت نماز توش خوندين با خاك يكيش كردين ها!
عقرب
يك روز در ارتفاعات "الله اكبر" بوديم ديديم چندتا برادرها به سمتمان آمدند درحالي كه دم عقربي در دست يكيشان است. آوردند نزد من و گفتند حاج آقا، به عدالت قبولت داريم. بر مسند قضا بنشين بگو حكم اين عقرب كه قصد ورود به سنگرمان را داشته چيست؟! من كه از كارشان خنده ام گرفته بود گفتم او الآن در مقام اسير شماست، به او غذا بدهيد و بسيار اكرامش كنيد! در همين حين عقرب از دست آن بسيجي افتاد روي پاي يكي از رزمنده ها كه نشسته بود و او را نيش زد. داد زدم في الحال اين عقرب نابكار با مجاهدین اسلام وارد محاربه شده، حكمش اعدام است. القصه؛ برادران وظيفه شناس نيروي زميني وارد عمل شدند و به حسابش رسيدند!
باز برگشت،
بیداری های زودهنگام، مملو کردن تن از هرآنچه نیروزاست! خواندن نماز صبح هایی که از دسته ی مقهورین و فراموش شدگانند! خوابیدن از ترس چشیدن گرسنگی، نخوردن و روزه دار پنداشتن خود و دیگران! گردش تسبیح هایی که این روزها پرکار شده اند، احتمالا تورق قرآن هایی که یک سال زنگار و خاک پوشاندتشان! گوش دادن به ربنای تلویزیون که امسال به لطف حضرت استاد(!) از آن هم محرومیم، نمازهایی که چند دقیقه ای شاید اولویت پیدا کرده اند! اذان، لااله الاالله را نشنیده دست بردن به غذا، شکم بارگی با سرعت هفت خرما و دولیوان چای و یک زیردستی زولبیابامیه در دقیقه!
طاعات و عبادات همه مقبول حق، ما هم ملتمس دعائیم...
قدیمها بین رانندگی با ماشین و پریدن با هواپیما فقط یک نقطه مشترک به اسم «تیکاف» وجود داشت. ولی انگار خلبانها جدیداْ بلد شدند که ترمزدستی هم بکشند و بزنند به جدول!!
اینطور که شایعه شده است در شب بعثت حضرت رسول یعنی همین پریشب یک دوشیزه ی مکرمه ای به عقد دائم بنده درآمده و انشاءالله قرار است به پای هم پیر بشویم!
راست است که: خدا در و تخته را محکم به هم میخ می کند!
امیرکریمی
این شمائید که جهتگیری زندگی را تعیین می کنید، زندگی توان ندارد بر جهتگیری شما اثر بگذارد!
امیرکریمی
انسان ممکن است حقایق را آگاهانه کتمان کند ولی قادر نیست آنها را به کل نادیده بگیرد!
امیرکریمی
پی نوشت: بطور اتفاقی بر خوردم به وبلاگی که قرار است مرجع کاملی در مورددکتر شریعتی باشد! چقدر بتواند موفق باشد نمی دانمُ چون تازه تاسیس است. می توانید اینجا ببینید و بخوانید
هرگز سعی نکن به باهوش تر از آنچه هستی تظاهر کنی چراکه احمق تر از آنچه واقعاً هستی به نظر خواهی آمد!
امیرکریمی
علی شریعتی را به غایت دوست می دارم و در سنینی که برای یک محصّل لازم است خطی ترسیم شود تا راه را گم نکند و بفهمد باید اندیشه و تحصیل مسائل را در چه مسیری پیش ببرد، کتابها و رسائل این مرد بزرگ بود که راه را بر من نمایاند و پسوند "بچّه شیعه ی کور" بودن را تا حدّ زیادی از من دور کرد. آن روزها که دوستان و همسالانم بازیگوشی می کردند و اتلاف وقت، من علاوه بر آن کارها(!) متمایل به نوشته های شریعتی شدم و شبهای چندسال پیاپی را با خواندن آثاری چون «فاطمه فاطمه است» «علی(ع)» «کویر» «تشیع علوی و صفوی» «پدر مادر ما متهمیم» «مذهب علیه مذهب» «ویژگیهای قرون جدید» «انسان» و … گذراندم و اگر بگویم سالهایی به آن نیکوئی را هیچ وقت مجددا تجربه نخواهم کرد شاید غلو نباشد. عجین با اندیشه ی روشنگرانه ای در لوای تشیع شدم که هرچند مخاطبانش جوانان ۳۰ سال پیش از من بودند ولی شاید با حال و هوا و اوضاع زمانه ی ما بیشتر جور در می آمد! گرچه بعدها کمتر فرصتی دست داد برای بازخوانی و استفاده ی متناسب با سنین بالاتر و ادراکات اجتماعی بیشتر و بهتر، ولی تاثیرات مثبت مشی گرفتن از مکتب روشنفکرانه ی مذهبی دکتر شریعتی در سنین یک نوجوان با اطلاعات محدود، راه را بر فراخ بودن جولانگاه فکر و اندیشه ام بازکرد.
مدت درازیست که خیلی دوست داشتم تا چیزی از او و تعالیمش بنگارم ولی وقتی دست نداده بود یا شاید جسارتی، ولی به تازگی سی دی صوتی سخنرانی هایش را که توسط یکی از دوستان بدستم رسید گوش می کردم که شنیدن دو جمله ی زیبا و متناسب با احوالات اخیر، موجب شد چندباره درودی به روان پاکش بفرستم و تصمیم بگیرم هرگاه فرصتی شد از او نقلی بیاورم. و آن دو جمله: «در جامعه يي که فقط دولت حق حرف زدن داشته باشد، هيچ حرفي را باور نکنيد» و «اگر نمي خواهي به هيچ ديکتاتوري دچار شوي بخوان و بخوان». شاید نقل این جمله از پسرش احسان هم خالی از لطف نباشد که: «اقتدارگرايان گوناگون از دموکراسي تنها قاعده راي گيري عمومي و اکثريت سالاري(پنجاه به علاوه يک) را گرفته اند. حال آنکه دموکراسي بيشتر احترام به حقوق "اقليت" است. اگر اقليت از اکثريت تبعيت مي کند، از آن روست که اکثريت متقابلاً حقوق اقليت را رعايت بکند چرا که هر اقليتي روزي بدل به اکثريت خواهد شد»...
آیا صحت دارد "خداوند بر هر قومی بسته به لیاقتشان کسانی را مسلط می کند"؟!
آیا صحت دارد "خداوند هیچ قومی را تغییر نمی دهد مگر به دست خود آن قوم"؟!
آیا صحت دارد "قومهای جفاکار بدست اشخاصی از بطن خودشان نابود می شوند"؟!
آیا تحقق وعده های خداوند تخلف پذیر است؟؟!
ناامید شدن شاید به لحظه ای و دیدن صحنه ای و شنیدن موضوعی یکباره رخ دهد. ولی وقتی رخوت و ناامیدی در کسی پدید بیاید از بین رفتنش زمان بر است. لعنت خدا بر کسانی که به ناحق حس امید به آینده را در بنده ای بکشند...
چشمم لحظه ها را می شمارد، بیا
قلبم سینه ام را می فشارد، بیا
شب هم خسته از این انتظار سیاه، بر ما رنگ خود را می سپارد ، بیا
ای چو اشکی بی بهانه، در نگاهی عاشقانه، از جهانی می گریزم
هر امید بی نشانه، در جهان بی کرانه، نقش تو در سینه ریزم
چشمم لحظه ها را می شمارد، بیا
عشقم رنگ دردی تازه دارد، بیا
آتش بر دل من می گذارد، بیا
یاد لحظه های رفته از یاد تو
یاد رفته ها را بر من آرد، بیا
ای چو اشکی بی بهانه، در نگاهی عاشقانه، از جهانی می گریزم
هرامید بی نشانه، در جهان بی کرانه، نقش تو در سینه ریزم
چشمم لحظه ها را می شمارد، بیا، بیا، بیا، بیا، بیا، بیا...
پی نوشت: همچنان رامش! ادامه دارد...
دریا، دریا، ای پر از خروش و غوغا،
دریا، دریا، ای شکوه زیبائی ها،
دریا، دریا، گنج خفته ی اسراری،
دریا، دریا، عشق مرده در دل داری،
عشق گریزانم را ز من مگیر ای دریا من تنها می مونم، اگر بگیری او را جدا ازو با غمها من تنها میمونم،
دریا، دریا، در آن نیمه شب تابستان، شاهد بودی که بستیم من و آن گل پیمان، اکنون چون گل در آغوش تو او بشکفته، دریا، دریا، گلم را تو به من برگردان،
عشق گریزانم را ز من مگیر ای دریا من تنها می مونم، اگر بگیری او را جدا ازو با غمها من تنها میمونم،
دریا، دریا، ای پر از غم پنهانی،
دریا، دریا، ای که خسته از طوفانی،
دریا، دریا، در سیاهی این شبها،
تنها تنها تو غم مرا می دانی،
عشق گریزانم را ز من مگیر ای دریا من تنها می مونم، اگر بگیری او را جدا ازو با غمها من تنها میمونم،
دریا، دریا، در آن نیمه شب تابستان، شاهد بودی که بستیم من و آن گل پیمان، اکنون چون گل در آغوش تو او بشکفته، دریا، دریا، گلم را تو به من برگردان،
عشق گریزانم را ز من مگیر ای دریا من تنها می مونم، اگر بگیری او را جدا ازو با غمها من تنها میمونم...
پی نوشت:
هرچه گشتم سراینده ی ترانه ی زیبای بالا را نیافتم، فقط همین را بگویم قطعه ی اصلی آلبوم "دریا دریا"ی رامش مال سال ۴۶-۴۷ یک مقدار اینطرف و آنطرف تر است! اگر گیرتان آمد حتماْ گوش کنید. من که لذت بردم با وجود گذشت این همه سال
وقتی نتیجه ی یک انتخابات می شود مثل اعلام نتایج امروز ایران آنوقت است که باید به حال عباراتی مثل "حضور حداکثری" و "دموکراسی" و "مردم سالاری دینی" و "میزان رای ملت است" و چه و چه افسوس خورد!
پی نوشت: مبهوتم من! اگر از من بپرسید می گویم ملت ایران بازی خورد! این را بخوانید...