|
می خوام توی این آلونک بنویسم... بی قاعده، بی سابقه و کاملا بی جهت
|
ناامید شدن شاید به لحظه ای و دیدن صحنه ای و شنیدن موضوعی یکباره رخ دهد. ولی وقتی رخوت و ناامیدی در کسی پدید بیاید از بین رفتنش زمان بر است. لعنت خدا بر کسانی که به ناحق حس امید به آینده را در بنده ای بکشند...
چشمم لحظه ها را می شمارد، بیا
قلبم سینه ام را می فشارد، بیا
شب هم خسته از این انتظار سیاه، بر ما رنگ خود را می سپارد ، بیا
ای چو اشکی بی بهانه، در نگاهی عاشقانه، از جهانی می گریزم
هر امید بی نشانه، در جهان بی کرانه، نقش تو در سینه ریزم
چشمم لحظه ها را می شمارد، بیا
عشقم رنگ دردی تازه دارد، بیا
آتش بر دل من می گذارد، بیا
یاد لحظه های رفته از یاد تو
یاد رفته ها را بر من آرد، بیا
ای چو اشکی بی بهانه، در نگاهی عاشقانه، از جهانی می گریزم
هرامید بی نشانه، در جهان بی کرانه، نقش تو در سینه ریزم
چشمم لحظه ها را می شمارد، بیا، بیا، بیا، بیا، بیا، بیا...
پی نوشت: همچنان رامش! ادامه دارد...
دریا، دریا، ای پر از خروش و غوغا،
دریا، دریا، ای شکوه زیبائی ها،
دریا، دریا، گنج خفته ی اسراری،
دریا، دریا، عشق مرده در دل داری،
عشق گریزانم را ز من مگیر ای دریا من تنها می مونم، اگر بگیری او را جدا ازو با غمها من تنها میمونم،
دریا، دریا، در آن نیمه شب تابستان، شاهد بودی که بستیم من و آن گل پیمان، اکنون چون گل در آغوش تو او بشکفته، دریا، دریا، گلم را تو به من برگردان،
عشق گریزانم را ز من مگیر ای دریا من تنها می مونم، اگر بگیری او را جدا ازو با غمها من تنها میمونم،
دریا، دریا، ای پر از غم پنهانی،
دریا، دریا، ای که خسته از طوفانی،
دریا، دریا، در سیاهی این شبها،
تنها تنها تو غم مرا می دانی،
عشق گریزانم را ز من مگیر ای دریا من تنها می مونم، اگر بگیری او را جدا ازو با غمها من تنها میمونم،
دریا، دریا، در آن نیمه شب تابستان، شاهد بودی که بستیم من و آن گل پیمان، اکنون چون گل در آغوش تو او بشکفته، دریا، دریا، گلم را تو به من برگردان،
عشق گریزانم را ز من مگیر ای دریا من تنها می مونم، اگر بگیری او را جدا ازو با غمها من تنها میمونم...
پی نوشت:
هرچه گشتم سراینده ی ترانه ی زیبای بالا را نیافتم، فقط همین را بگویم قطعه ی اصلی آلبوم "دریا دریا"ی رامش مال سال ۴۶-۴۷ یک مقدار اینطرف و آنطرف تر است! اگر گیرتان آمد حتماْ گوش کنید. من که لذت بردم با وجود گذشت این همه سال
وقتی نتیجه ی یک انتخابات می شود مثل اعلام نتایج امروز ایران آنوقت است که باید به حال عباراتی مثل "حضور حداکثری" و "دموکراسی" و "مردم سالاری دینی" و "میزان رای ملت است" و چه و چه افسوس خورد!
پی نوشت: مبهوتم من! اگر از من بپرسید می گویم ملت ایران بازی خورد! این را بخوانید...
یعنی از این امتحان هم سربلند بیرون خواهیم آمد؟
جوان توی شلوغی بازار، جلوی پیرمردی را که همه می دانستند شیره می کشد گرفت. به استهزاء گفت: «شنیده ام روزی سه نوبت می چسبانی! کمی جربزه نشان بده و اگر می توانی به یک وعده کاهشش بده تا خودم خرج عمل یک هفته ات را بپردازم.» پیرمرد جواب داد: «خیلی وقت است یک وعده اش کردم تو بی خبری. جلوی جماعت قول بده که خلف وعده نکنی ای جوان» جوان با تحیر پرسید: «قول می دهم ولی توضیح بده چگونه؟» و پیرمرد دنیا دیده رندانه پاسخ داد: «سابق بر این سه نوبت می کشیدم. "صبح""ظهر""شب" ولی چند وقتی می شود که یک وعده اش کرده ام "از صبح تا شب"» جوانک که جا خورده بود، باخت شرط را پذیرفت و از فرط خنده دست به دل برد و روی زمین افتاد، حالا نخند کی بخند؟؟!
پی نوشت۱:
دنبال رفرنس متن بالا نگردید. شاید بی مزه باشد ولی دست کار خود گردن شکسته ام است به هرحال!
پی نوشت۲:
چقدر بگویم که اینجا به روز است؟!
دست کوچک دختربچه در دست کرخت و بزرگ پدربزرگش گم بود. پابه پا همراه هم، قدم می زدند و با وجود اینکه دخترک باید هر گام پیرمرد را با چندین گام پاسخ می داد تا جا نماند ولی سستی قدمهای پیرمرد این مشکل را مرتفع کرده بود. حتی گهگاهی پاهای کوچک دختر از پاهایی که در کنارش بودند سبقت می گرفت و با کشیده شدن دستش تازه یادش می افتاد که باید آهسته تر گام بردارد تا پدربزرگش هم برسد! وقتی تکرار صدای نفس های پیرمرد حکایت از ناتوانی اش از ادامه ی مسیر میداد، دخترک به سمت نزدیکترین نیمکت پارک متمایل شد و با کشیدن دستانی که در دستش بود، می خواست استراحت را به قلب فرتوت پیرمرد هدیه کند. نشستند، نفس زنان، با لبخند گنگی که بر لبان هردوشان جاری بود. نگاه پیرمرد به دوردست بود و نگاه دختر به پاهای پیرمرد. وقتی نفس نفس زدنها کمرنگ شد و تکان ها کمتر، دخترک فهمید که خستگی پدربزرگش برطرف شده و زمان ادامه ی مسیر است. برخواست، دستان سنگین پیرمرد را کشید ولی برای پیرمرد زمان بیشتری باقی نمانده بود که نوه اش را همراهی کند...
وقتی انسان نتواند راحت و عادی صدایش را به جایی برساند آنوقت است که به فریاد متوسل می شود. درواقع شاید خودش هم از این کار رضایت نداشته باشد ولی توجیهش اشاره به "اجبار" است!
پی نوشت: وبلاگ کلام هم با موضوع مناظره های اخیر در سه پست متوالی به روز شد.
اگر آدمیزاد توی این مملکت نبوده باشد و یکهو تلپی از آسمان بیافتد وسط ایران و از قضا پای برنامه های تلویزیونی و کلیپها و تراکتهای تبلیغاتی سیاستمداران (البته هرکدام جداجدا!)، آنوقت است که فکر میکند اوضاع این کشور و مردمش تماماً گل و بلبل است و این زمین(که به گفته ی بسیاری افراد، مادر طبیعت و مافیهاست!) تا حالا آدم شریفتر از این جنابان سیاست پیشه نزائیده!!
از طرفی بجز خود همان جنابان، احیاناْ همگی آدمها بلانسبت شما عزیزان مضاف بر خودم، کودن و عقب افتاده ایم و قدرت ادراک و تمیز بین واقعیت و خیال را هم نداریم. این آقایان همه پاک و بری از سیئاتند و الباقی مردم کشور غوطه خور در گناه و بی اطلاع از جریانات!
هاج و واج مانده ام که اگر یک روز بچه ام از من بپرسد اینکه می گویند "سیاست پدر و مادر ندارد" یعنی چه، و همینها را کم و بیش برایش توضیح بدهم مکفی و قانع کننده خواهد بود یا نه...
پی نوشت: این چند مدت اخیر مشکل کم نداشته ام و تا چند ماه آتی بیشتر نشود کمتر هم نخواهد شد! شرمندگی ام از بابت رفقای خواننده و اکثراْ وبنویس است که کمتر فرصتی پیدا می کنم برای بهره مند شدن از نوشته هاشان و پاسخ دادن به محبتهاشان. همین
مادرم عمه ای دارد فاقد فرزند و با بیش از هشتاد سال سن. بنده ی خدا چندماهی می شود که بعد از شکستن پایش راهی بیمارسان و سه بار پیاپی راهی اتاق عمل شده. نهایتاً هم به خانه ی سالمندانی خصوصی منتقل شد تا بهبودی اش حاصل شود.
چند روز پیش به درخواست مادرم ماشین را آتش کردم و دونفری به دیدنش رفتیم. ابتدا اشک از گوشه ی چشمان مادرم جاری شد و وقتی با کمک دو پرستار به زحمت به لابی موسسه آوردندش، من نیز نتوانستم جلوی لغزش قطرات بی مدعا را بگیرم!
وقتی ناله ی مرگ خواهی اش از خداوند را شنیدم شدیداً به فکر فرو رفتم و شاید همین چند لحظه، بهترین پاداش بود برای آن عمل خیر(اگر بشود عمل خیر نامیدش!) گهگداری لازم است انسان چند قدمی پشت سر و چند گامی پیش رو را بنگرد و بیاندیشد.
مادرم می گفت: این عاقبت یک بنده ی خوب خداست که تا دم مرگ از شوهرش پرستاری کرد، زنی که اوقات بیکاری اش به دعا و قرآن خواندن می گذشت و قلباْ هم زن بدی نبود.
با این تفصیل خدا به داد من برسد که اگر بنده ی بدی برای خدا نبوده باشم، قطعاْ شاکر و خوب هم نبوده ام! خداوندا، چه دعائی داریم بهتر از اینکه "به کرامتت همگی مارا عاقبت به خیر بفرما" ؟!
از دید من "گل" هم مانند "بوسه" است! نمی توان آنرا به "هرکسی" و یا حتی در "هرزمانی" هدیه کرد.
همه ی انسانها از کودن ترین تا باهوش ترین، از زشت ترین تا زیباترین، از فقیرترین تا غنی ترین، از منفورترین تا دوست داشتنی ترین، و از زن تا مرد، به گونه ای مختص به خود قابل ستایش اند. اگر توی وجود کسی نقطه ای مثبت برای ستودن نمی بینی، بدان درون خودت چیزی که شایسته ی ستایشت کند وجود ندارد!
پی نوشت: مجدداْ کلام با موضوع انتخاباتی به روز شد...
سلام
امروز یه روز کاملاْ فوق العاده و عالی بود که شرحش یه کم سخته. همینقد بگم که سه تا گروه متفاوت برام ترتیب جشن تولد داده بودن و بهترین روز تولد این سالها بود. حتی برای من که معمولاْ نسبت به این روز بی تفاوت بودم و چندان فرقی با بقیه ی روزها برام نداشت! از دوستانی که توی مسابقه(!) شرکت کردن ممنونم. از کامران گل گرفته که توی قدم اول جواب مسابقه رو برای بقیه هم نوشت تا پیک سحری که نفر آخری بود و تاییدی بر ماجرا گذاشت! در این وسط دوستای عزیز و گلی مثل ستاره و بهارک و منیژه و اونی که اگه لازم باشه میگه(!) و سرکار یا جناب مرادی که حدسی نامربوط و البته نه چندان نامربوط در این مورد زدن و شانسشون رو برای برنده شدن امتحان کردن هم بودن که همه لطف کردن!! حتی از دوستانی که یا خبر نداشتن یا خبرم داشتن و دلشون نخواست بیان و تبریک بگن (که میدونم نداریم اگرم باشن نهایتا بیست سی نفرن!) متشکرم. امروز وارد بیست و چهارمین سال زندگیم شدم. یه آرزو برای خودم و همه می کنم و والسلام. خدایا... تا زمانی فرصت زندگی به من بده که برای خودم و دیگران مفید باشم و بنده ای باشم که لیاقت نعمتهای آفریننده ش رو داشته باشه.
شادباشید رفقا
این ستون سمت چپ وبلاگ را که می بینید؟ یکی از لغاتش ظرف این یکی دو روزه دستخوش تغییر اندکی خواهد شد! به کسی که بتواند این تغییر را تشخیص دهد و توی کامنت بنویسد جایزه ای تعلق می گیرد. لپ لپی، سک سکی، چیزی توی همین مایه ها! البته شما دوستان گل که از من توقع هدیه ندارید، حالا اگر من داشته باشم باز یک حرفی!!
دلم تنگ است برای هوایی که آنقدر سرد نیست تا بتوان به بهانه ی گرم کردن، در آغوشت گرفت! برای هوایی که بوی باران نمی دهد تا بتوان به بهانه ی جلوگیری از خیس شدن، چتری را بر سرت عمود کرد! برای هوایی که دانه های برف را به زمین هدیه نمی کند تا برای آنکه روی آن سر نخوری دستانت را محکم توی دستهام قفل کنم! برای هوایی که... ولش کن. لااقل توی این هوای گرم چندتا از دکمه های پیراهنت را باز کن تا گرما عذابت ندهد!
پی نوشت: وبخند با قسمت اول مکتب انتخاباتی به روز است. کلام هم ایضاْ با همان حال و هوا!