|
می خوام توی این آلونک بنویسم... بی قاعده، بی سابقه و کاملا بی جهت
|
یا علی
دريغ...
كو مرهمي، تا بر فرق شکافته ات گذارم و آنچه را كه بعد از تو بر مردم گذشت، التيام بخشم؟!
اين همه سال عمر از خدا گرفتيم اين همه ساعات و دقايق و لحظات، اين همه زندگي!
سالها از پي هم مي گذشت، همچنان بوديم، به ظاهر زنده و موجود. سالي يك بار زمانش مي رسيد، سالي فقط و فقط يك بار و هر بار تنها و تنها يك ماه مختصر و كوتاه، يك ماه مثل بقيه ي ماه ها و لحظاتي مثل ساير لحظات. تفاوتي احساس مي كرديم، مي دانستيم كه فرق دارد ولي شايد نمي دانستيم چه فرقي، شايد هنوز هم نمي دانيم. هر سال آمد و رفت و باز سال بعد آمد و رفت و باز...
هر بار متوجه عبورش شديم، امّا نفهميديم! هر بار بي تفاوت تر از قبل و با ادراكي كه رو به هبوط و نزول طيّ مسير مي كرد. هر بار با ذوق و شوقي كه رو به نيست مي رفت و باز نمي فهميديم... شايد اين غفلت، اين غفلت لعنتي همه گير بود! رخوتي كه هر سال رگه هاي تاثيرش بر پيشاني روح ما مي نشست، خبر از ضعف ميداد؛ خبر از ضعفي روحاني كه فاصله ي چنداني تا مرگ نه داشت و نه دارد!
از رمضان چه فهميديم، چه مي دانيم؟ شايد كمتر به آن فكر كرده ايم، كمتر دوست داشته ايم كه به آن فكر كنيم. هر سال يك ماه بود كه مي دانستيم بايد روزه گرفت. روزه را مترادف كرده بوديم با گرسنگي، مترادف با تشنگي، با مشقّت و سختي... فكر مي كرديم هركدام ما كه بيشتر اين گرسنگي را تحمّل كند هركه گرسنه تر باشد و تشنه تر، مقرّب تر بوده! با آن ديد، خوشا به حال سائلان كه به حتم از ما گرسنه تر بودند!! چه تفاوتي ميان اين ماه و آن يازده ماه مابقي احساس كرديم؟ جز اينكه زمان وعده هاي غذايي ما تغيير كرد، جز اينكه صبحانه را چند ساعتي زودتر مي خورديم و ناهار را هم چند ساعتي دير تر؟
دروغ نمي گفتيم، يعني سعي مي كرديم كه نگوئيم!
تهمت نمي زديم، يعني سعي مي كرديم كه نزنيم!
چشم چراني نمي كرديم، يعني سعي مي كرديم...!
كارهايي را كه نبايد، نمي كرديم و در واقع سعي مي كرديم كه نكنيم. تا كي؟ چفقدر دوام داشت؟ آيا جز اين بود كه هر سال يك ماه وهر ماه سي روز و هر روز تنها چند ساعت؟ چند ساعت كوتاه كه مرز داشت، از فلان زمان تا فلان زمان، از فلان ساعت تا فلان ساعت؛ حالا اينكه قبلش چه و بعدش چه؟! چند ساعت قبل و بعد، چند روز پس و پيش و اين سالهاي اين طرف و آن طرف چه، چه اهميتي داشت؟ گرچه اهميت داشت، ولي چه كسي اهميت مي داد؟ ... چه كسي اهميت مي دهد؟؟!
روانشناسان اعتقاد دارند انسان از گذشته ي نامانوس و نازلش گريزان است و نمي خواهد در زمان حال، تجربه ي تلخ گذشته را تكرار كند. شايد به همين دليل است كه تمام افعال متنم را براي گذشته نوشتم و به حال تعميم ندادم!
مي گويند انسان، عاشق بينهايت است و هيچ چيز مثل گذاشتن حائل، روح آدمي را نمي رنجاند. چه مي شود اگر عادات خوب رمضان را به بينهايت سوق دهيم؟ به جايي كه محدوده اي برايش قائل نشويم، به جايي كه تصوّر زمانش از ظرف فهم ما و همه ي انسانها خارج باشد، در مكاني بينهايت با آمالي بينهايت... تاكنون انديشيده ايم؟
تا فرصتي هست بايد انديشيد، طوري كه اگر اين فرصت از ما گرفته شد، جاي خود را به حسرت و اندوه لايتناهي نسپارد كه در آن صورت به حتم، قصور تنها از جانب خود ما بوده وبس...
اگه يه دختر خانم محترم، به قول خودش يه ليدي* به تمام معنا و به قول ديگران خواستني، بانمك و يه جورايي عسل نباشه؛ يه پسر جنتلمن، دل و دينش رو در راه عشق اون ميذاره ديوونه بشه بيفته كنج عزلت ملّت به ريشش بخندن؟؟!
(*) =
Lady
دیروز پسر بچه ی کوچولوی همسایه اینوریمون سوار سه چرخه بود و داشت تو کوچه بازی میکرد. یه دفعه از پشت افتاد و از ناحيه ي حساس نشیمن خورد زمین! شروع کرد زار زار گریه کردن...
دختر همسایه اونوریمون از در خونه اومد بیرون و دید بچه داره گریه می کنه. گفت چی شده خاله جون؟ بمیرم الهی... جاییت اوخ شده؟ بذار بوسش کنم خوب شه!!
ای خدا...
امان از این حافظه ی زغالی من! چی میشد اگه انرژی هسته ای حق مسلم منم بود؟؟!
هر که را می خواهی به کمک بطلب، هر کجا را میشناسی زیر و رو کن، تمام دنیا را بگرد، بکاو و بجو...
در دنیای لغات، هیچ دو واژه ای را نخواهی یافت که به اندازه ی این دو واژه عمیق و بامفهوم باشند:
"دوستت دارم"
به کسی می گفتم این هم شد روزه که بعضی از ماها می گیریم؟ گفت چطور؟ گفتم این چه روزه گرفتنیه که همه ش خوابیم... گفت توی این ماه، خوابیدنم نوعی عبادته!
توی این فکرم که با این حساب، من این روزا زدم روی دست همه ی عبّاد و زهّاد!
بنی بشر هميشه دنبال گوشي براي گلايه، داماني براي پناه بردن و شانه اي براي گريستن است...
سن و سال هم نمي شناسد!
پی نوشت: به انضمام دستی برای نوازش... (به توصیه ی نگین بانو)
با یکی از رفقا در مورد موضوعی صحبت می کردیم و کلمه ی "برزخ" توی جمله ی من چند بار تکرار شد. خواهر کوچیک دوستمون هم اونجا بود. حس کنجکاوی بچه گونه ش گل کرد و از من پرسید عمو جون این برزخ که میگی کجاس؟! گفتم عمو، کسی که میمیره کجا میره؟ گفت میره توی قبر، زیر خاک! گفتم نه... بعدشو منظورمه. گفت میره بهشت، توی آسمون هفتم!
توقع داشتم اگه سوالام ادامه پیدا کنه، یه کلمه بگه "نمیدونم" تا منم بگم به همونجا که اسمشو نمی دونی میگن برزخ.
پرسیدم آدم بعد از اینکه میمیره و قبل از اینکه بره آسمون هفتم جاش کجاس؟ یه نگاه چی چی اندر چی چی بهم انداخت و با اعتماد به نفس کامل جواب داد: یعنی شما نمی دونی؟ خب حتما داره بین قبر و آسمون هفتم "عروج" می کنه دیگه!
.............
یه دونه زدم پس کله رفیقم و گفتم حیف نون، تو به بچه نیم وجبی استفاده از کلمه ی قلمبه ی "عروج" رو یاد دادی، اونوقت براش توضیح ندادی "برزخ" کجاس که من اینجوری ضایع نشم؟!
وارد محله ای شدم و شصت و اندی پلاکارد تبریک و تهنیتی که نصب کرده بودن تا به زعم خودشون ورود یکی از حجّاج محل رو تبریک عرض کنن، توجهم رو جلب کرد. خوب که نگاه کردم دیدم اسم طرف آشناس و اون کسی که من می شناختم همه چیز میشد خطابش کرد الّا حاج آقا!
بی اختیار زدم زیر خنده و بلند گفتم بازگشت "حاج فلانِ فلانی" رو به وطن اسلامیمان گرامی می دارن؟!
کسی که درب منزل حاجی(!) ایستاده بود گفت کدوم قسمتش خنده داره؟ گفتم کدوم قسمتش نیست؟!
گفت منظورم اینه که کدوم قسمتش بیشتر؟ گفتم بخشی که نوشته ن حاج ...
گفت برو اخوی. مشکل روانی-درمانی نداری احیانا؟! گفتم ولله تا اونجا که ملتفتم نه ولی قسمت خارج از التفات خودم رو بی خبرم!
.........
داشتم به این فکر می کردم ای کاش اونایی که می رن مکّه، همه شون حاجی برگردن!!
یادمه امتحانی رو توی دوران دانش آموزی خراب کرده بودم و از بدی بختم می نالیدم. پدر بزرگم گفت: (البته مسبوق به سابقه ی بعضی حکایات کهنه و نخ نما!) تا حالا به غم دل درد و نبود موال دچار نشدی که بفهمی بخت بد و غم عظمی یعنی چی!
چند مدت پیش سر و کارم افتاد به یه دستشویی عمومی سکه ای! از همینها که ورودی داره و آدم به نحوی باید برای ورود روادید اخذ کنه. هرچی به طرف گفتم پول خورد همراه ندارم به خوردش نرفت که نرفت (انصافا هم نداشتم). در این لحظه بود که فهمیدم هیچ غمی توی دنیا بزرگتر از این نیست که آدم گیر یه موجود زبون نفهم بیفته...
پی نوشت: گیر موجودات زبون نفهم افتادن محدود به حیطه ی سرویس های عمومی و حتی خصوصی نیست! از من گفتن...
وقتی چند قطره بارون لجباز-عجول و فضول اقدام به لک کردن شیشه ی ماشینی میکنن که آدم تازه زحمت تمیز کردنش رو به جون خریده بوده دوتا عکس العمل بیشتر نمیشه نشون داد...
یا آدم از شدت عصبانیت داد میزنه (که من همین کارو کردم!)
یا اینکه از ته دل می خنده (که احتمالا مغز این دسته از آدمها همچین خیلی هم نمیتونه سالم باشه!)
قطرات بارون که شروع کردن با عجله بخورن کف حیاط و پخش موزائیک بشن تازه یادم افتاد که چقد بوی نم رو دوست دارم. انگار خدا هم از دل من خبر داشت.
ولی آخه خدا جون... در حد نم دوست دارم نه بیشتر! نمی خوای یه کاری کنی این بارون بند بیاد؟ قربونت برم... داره خونمون رو سیل می بره!
یه زمانی بود که حوصله ی نوشتن چند خط ساده رو هم نداشتم... یه زمانی شد که که اگه چند خط ساده نمی نوشتم انگار یه چیزیم می شد!
یه زمانی بود که تکالیف مدرسه مو می دادم بقیه واسم بنویسن.... یه زمانی شد که انشای نصف بچه های کلاس رو هم خودم واسشون می نوشتم!
یه زمانی اگه یادم می رفت خاطره ی روزمو توی دفتر خاطراتم بنویسم سرمو رو بالش نمی ذاشتم... یه زمانی شد که تا الان نزدیک سه ساله نه دستم به جلد اون دفتر رسیده و نه چشمم صفحات داخلش رو دیده!
یه زمانی بود که نمی دونستم طنز اصلا چی هست... یه زمانی شد که طنز شد جزئی از وجودمو بخشی از زندگیم!
... و حالا مدتیه به بهونه ی طنز همه چیو بوسیدم گذاشتم کنار. انگار ارحم الراحمین جز طنز شیوه ی نگارش دیگه ای نیافریده! یا طنز می نویسم و یا به کل هیچی نمی نویسم. ولی اینطوری نمیشه.
یه وقتایی بدون نوشتن طنز، حرفای نگفته ی زیادی می موند تخت سینه م، حالا می بینم با وجود نوشتن طنز هم حرفای زیادی تو گوشه کنار دلم ناگفته می مونه.
این شد که تصمیم گرفتم از نو بنویسم. از همه جا و یه جوری که بهش میگن همینجوری!
نمی دونم تا چند وقت یا به چه ترتیب، فقط می دونم که می خوام توی این آلونک بنویسم...
می خوام بنویسم. از همه چیز و همه جا، بی قاعده، بی سابقه و کاملا بی جهت!!