|
می خوام توی این آلونک بنویسم... بی قاعده، بی سابقه و کاملا بی جهت
|
چه حسّی بهتر از اینکه بدانی قلبی به امیدت می تپد، چشمانی در انتظار توست و وجودت مایه ی آرامش و خرسندی کسیست؟!
من اینجا تنها نشسته ام... سوار بر کشتی عشقت... متلاطم در دریای پرخاشگر حوادث... هرازچندگاهی سرکی میکشم تا بلکه نور امیدی از جانبت ببینیم... خسته ام... کورسویی نیست... نسیم احساس میوزد و مرا پیش میبرد... امواج ناملایمند و آزار دهنده... باز سرک میکشم... خبری از ساحل امن چشمانت نیست... بازهم هیچ... اینارو بعدا بخون. فعلا اون فانوس دریایی رو روشنش کن تا این لکنته غرق نشده خب!!
زندگی آنقدرها هم که تصوّر می شود پرالتهاب و کسالت آور نیست. مشکل اینجاست که بعضی از ما انسانها نسبت به زوایای شادی آفرین زندگی، بی تفاوت و کم توجّه شده ایم!
شبی گفت: من بسی خاطر تو را رنجه داشته ام و این همه، نه از سر کین و عدوّت با توست؛ بلکه توقّع داشتم دل چرکین شوی و دست از من پس گیری، حال از من درگذر و ببخشا...
گفتم: آنچه به خیال تو رنجه بوده مایه ی فرحت جانم شده و عدوپیشگی کلامت، مرا از هر مراحمت و ملاطفتی خوش تر آمده! بدین افعال و اعمال، نه از خشم خطی بر جبینم نشسته و نه از جانب محبوب دلم مکدّر گشته! چرا که بسیار شنیده ام: " هرجا که مراد دل برآید، یک خار به از هزار خرماست "
پی نوشت: در باب جمله ی آخر به نقل از نگین شیراز عزیز مربوط می شود به دیوان شمس مولانا. با استناد به این دوبیت:
تا نقش خیال دوست با ما ست دلا .... مارا همه عمر خود تماشا ست دلا
وآنجــــــــا که مراد دل بر آید ای دل .... یک خار به از هـــــزار خرماست دلا
مگه چه چیز ما مردا با بقیه فرق داره که اجازه نداریم گاهی وقتا گریه کنیم؟؟!
خبر جدید: پیرزن نود و خورده ای ساله ای در پی دیدن یکی از سکانسهای پایانی سریال روز حسرت که شامل سایش و مالش محدود لبهای پوریا پورسرخ و کودک خردسال بازیگر نقش فرزندش بود، قلبش طاقت نیاورد و از شوق بروز این حرکت انقلابی در ساز و کار برنامه سازی رسانه ی ملّی، بدرود حیات گفت!
روحش شاد
آهای... تویی که عاشق نیستی!
آخه دلتو به کجای زندگی خوش کردی؟!
یکی از دوستامو که از شب عروسیش به اینطرف ندیده بودم، جمعه دیدم. با خانومش و پسربچه دو ساله ش بود! سلام احوالپرسیو روبوسی کردیم. روی مجید کوچولوش رو بوسیدم و گفتم عیدت مبارک عمو جون! بعدم به رسم عیدی اسکناسی درآوردم و گفتم: مجید جان، اگه گفتی ماشین بابات اسمش چیه این عیدی مال توه... دیدم برگشت گفت "خرِ شیطون" !!
مونده بودم ماجرا چیه که علی توضیح داد چند روز قبل با یه راننده حرفش شده بوده و تو گیر و دار دعوا، خانومش گفته: علی بیخیال، از خر شیطون پیاده شو. خلاصه این رفته تو ذهن مجید و آره دیگه...
پی نوشت ۱: روبوسی که نقلش شد فقط با جماعت ذکور بود ولاغیر!
پی نوشت ۲: اون اسکناسی که گفته شد دو تومنی بود! بضاعت نویسنده بیش از این نیست!!
پی نوشت۳: زین پس به جای سمند بخوانید: خرِ شیطان!
پی نوشت آخر: میبینین تو رو خدا؟ هرچی بچه می بینم مجبورم بهشون بگم: چطوری عمو؟ چطوری دایی؟؟! تفسیرش با شما...
تو ای رویای شیرینم مبر من را ز یادت زود که قلب عاشقم روزی به جانت عشق می افزود
پی نوشت: همچنان هم می افزاید البته!
یکی از عزیزان برای کوهنوردی و عوض کردن آب و هوا امروز داشت به توچال میرفت. حین خدافظی گفتم:
"داری میری توچال بپّا یه وقت نری تو چال!"

کی میدونه اگه تو سال این یه ماهم نبود چی به سر قلبای خاک گرفته مون میومد؟!
پی نوشت: البته اونایی که مثل من قلبشون رفته زیر یه خروار آوار خطا و اشتباه. نه شما دوست پاکدل عزیز!
چه حس خوبیست در حرارت دستانت تب کردن... در کوهستان احساست قله ها را فتح کردن...
در جنگل خیالت سرگردان بودن... و در دریای نگاهت غوطه خوردن... دریابم! دریاب!!
بعضیا میگن خاطره ها هرچی بمونن بو میگیرن... فاسد میشن... و دست آخر فراموش!
ولی من میگم بعضی خاطره ها مثل ترشی سیر هستن. هرچی بیشتر بمونن خاصیتشون بیشتر میشه...
طبق معمول خوابم زیاده و امروز هم تا همین حوالی خواب بودم! دیدم بابام از بیرون رسید. ازش پرسیدم رفتین راهپیمایی قدس؟ گفت آره... الآن دارم از اونجا میام. خواب آلود گفتم: حالا نمیشد من رو هم بیدار می کردین یه مشتم من می زدم تو دهن استکبار؟؟! بابامم کم نیاورد جواب داد: تو که جدیدا میری تمرین بوکس. استکبار زیر بار مشتات دووم نمیاورد! شرط انصاف نبود!!
الهی هر که را خواهی که برافتد، او را رها کنی تابا دوستان تو درافتد. الهی حجابها از راه بردار و ما را به ما وامگذار، الهی به لطف، ما را دست گیر و پایدار که دل در قرب، کرم است و جان در انتظار و در پیش، حجاب بسیار. الهی در دلهای ما جز تخم محبت مکار و برجانهای ما جز باران رحمت مبار. الهی برزخ از خجالت گرو داریم و در دل از حسرت درد داریم و روی از شرم و گناه زرد داریم و اگر بر گناه مصرّیم، بریگانگی تو مقرّیم. الهی به توبهام پشیمانم، همانم دان که نومسلمانم، عشق چیست؛ شای رفته و غم آمده، عاشق کیست؛ دمی فرو شده و جانی برآمده، دیدهای که به دوست آمده، نزدیک نیامده، هر که در این راه قدم نهاده واپس نیامده...
مناجات نامه خواجه عبدالله انصاری
شده تا حالا توی پاییز به برگ درختا نگاه کنین؟ دیدین به چه خوشگلی سر شاخه ها می رقصن و قر میدن؟
بیشترشون باله میرقصن یه تعدادیشونم فولکلوریک. بومی تراشون ترکی و عربی و تانگو غیر بومیاشون دیاکور و لوا و بوتو. اونایی که اعصابشون سالم تره کنترلی و سماع اونایی هم که اعصاب درستی ندارن مدرن و پسامدرن و ناتیژسکی. از همه بی استعداد تراشونم غیر ریتمیک!
ولی دل آدم میسوزه که چرا رقاصای به این قهاری آزاد نیستن تا مردمو به دیدن یه نمایش اساسی با پاتیناژ دعوت کنن!
این روزها همه التماس دعا دارند... شما چطور؟؟!
پی نوشت: اصلا جدی نگیرید!