تبليغاتX
آلونکِ امیر کریمی
می خوام توی این آلونک بنویسم... بی قاعده، بی سابقه و کاملا بی جهت
 

سلام،

شیش ماهی میشه که دارم توی آلونک می نویسم و می تونم بگم بعد از حدود سه سال وبلاگ نویسی، اینجا اولین جاییه که تعلق خاطر زیادی بهش دارم. جایی که خیلی وقتا حرفای قلبی خودمو در قالب طنز یا چیزای دیگه نوشتم و از همفکری دوستای خوبم لذت بردم. با کسانی آشنا شدم که فراموش کردنشون اصلا راحت نیست، کسائی که وجود هر کدومشون دلیلی بوده برای علاقه ی بیشتر من به اینجا. با نوشتن این پست، تعداد پستای آلونک به عدد صد میرسه و به قولی منم به باشگاه صدتائی ها می پیوندم!! خواستم به این بهونه تشکر بکنم از همه تون و ازتون بخوام که در مورد خود من یا آلونک، هر چیزی که دوست دارید بگید. می خواد تعریف و تمجید و پیشنهاد باشه می خواد انتقاد و فحش و فضیحت... همه شونو منعکس می کنم، در ادامه ی همین مطلب و با اسم خودتون در صورت تمایل شما. هرکس رو که یادم بوده اسم بردم و اونایی رو هم که فراموش کردم ازشون عذر می خوام، بدون هیچ ترتیبی یا به کار بردن کلمات ثقیل "آقایون" و "خانوما" از این عزیزان می خوام که هرچی دوست دارن بگن:

هم خاک، ستاره، نگین شیراز، کامران، بهارک، مرمر الفت، محمد رضا، الهه آرانیان، بابک، پریا دربانی، نادیا، سهراب گل هاشم، عباس حسین نژاد، سمنو، سیاح پور، فرتا، ریحان، خاتون، مرتضی کریمی، یاسمن(مهربونی-صداقت)، مهدی(کیو دبلیو اس!)، مرضیه، پژمان تک دهقان، جاودانه ها(پریسا)، بهار(خرده پا!)، آمیرزا، آتیشپاره، زیگ، مجید، سفیر، یاسر(رسانه بهار)، رند عالمسوز، فرناز، نصرا...خان، فیسکو، شیخ شوخ، میرزای ایرانی، م.ز، میترا، مجید(فراموشخانه) و شبلی که امیدوارم سلامتشو بدست آورده باشه... ممنون

بازتاب نظرات دوستان در ادامه ی مطلب

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 10:59  توسط امیر کریمی  | 

 

مرد بیچاره زیر مخارج درمان نازائی همسرش، زائید!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 16:55  توسط امیر کریمی  | 

 

وقتی صدای گنجشکهای حیاط بالا گرفت، حدس زدم که برف باید بند آمده باشد. شال و کلاه کردم، دو تا دکمه ی بزرگ آورکتی، یک خیار و وسیله ای برای تراشیدن برفها در دستم! برف از شدت افتاده بود ولی ابرها هر ازچند گاهی، دانه ای مرواریدٍ ظریفٍ برف به زمین تقدیم می کردند و از این تعامل، شادٍ شاد بودند. دوگلوله ی کوچک ساختم و گذاشتم روی برفهای کف حیاط، به حالت نشسته جلو می رفتم و هرکدام را با یک دست می غلتاندم. به میانه ی راه که رسیدم یکی را گذاشتم و قدرتم را صرف غلتاندن دومی کردم. چرخاندم و چرخاندم، بزرگ و بزرگ تر شد تا جایی که احساس کردم نمی توانم برش گردانم و مثل هر سال زیر آلاچیق بگذارمش. تصمیم گرفتم همانجا بغل دیوار ماوایش دهم. رفتم گلوله ی کوچکتر را آوردم و گذاشتم روی آن یکی. تناسب چندانی با هم نداشتند، شده بود حکایت شکم ناظم دبیرستانم که قطرش ده دوازده برابر کله اش بود! دکمه ها را گذاشتم جای چشمها، سنت شکنی کردم و هویجی استفاده نکردم، خیار برای دماغش و دستهایش را هم با حوصله تراشیدم. بانمک شده بود. دقت که کردم دیدم نگاهش ملتمسانه است! احساس کردم چیزی کم دارد، کلاهم را به او هدیه کردم، ولی باز هم شاد نبود...

چند روزی هوا سرد بود و نمی شد پا را از خانه بیرون گذاشت. روزی که هوا بهتر بود و سر و کله ی خورشید توی آسمان پیدا شده بود، راه افتادم تا سری به دوستانم بزنم. هر کسی با آب و تاب حرف از بارش زیبای برف در آن چند روز گذشته و آدم برفی ای می زد که خلقش کرده بود. بعضی ها به بزرگی آدمکشان می بالیدند، بعضی از زیبا بودنش می گفتند و بعضی از واقعی بودن شکل و هیبتش. توی صحبتهای آمیخته و بی سر، شنیدم که یکیشان پرسید: برای دهان آدمکت چی استفاده کردی؟ ماتم زد! دهان؟! چرا به ذهن خودم نرسید؟ یعنی دلیل آن نگاه تاریک و خالی از رضایت، این بود که محرومش کرده بودم از سخن گفتن؟ خداحافظی کردم و سریع به سمت خانه دویدم. نفسم بالا نمی آمد. سریع در را باز کردم، چشمانم دوید به سمت دیوار. ولی خورشید کار خودش را کرده بود. زیر آفتاب، کنار دیوار، کلاهی بود و خیاری که نصفش خوراک گنجشکها شده بود و دو دکمه ی بزرگ آور کتی روی موزائیک ها!! او رفته بود...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 11:29  توسط امیر کریمی  | 

 

اطلاع دارید که اکثر پیامبران چوپان بوده اند، ضمن اینکه زیاد شنیده ایم معلمی شغل انبیاست. برخی از آنها مثل یوسف(ع)، مقام صدارت و خوابگزاری را نیز علاوه بر آن مشاغل معمول بر عهده داشته اند. وقتی پیامبران ما در آن دوران، برای ارتزاق حلال کمر به چندین و چند کار می بسته اند، با این حساب جایی برای گله گزاری از جانب ما انسان های قرن بیست و یکمی باقی نمی ماند که روزی چند شیفت کار می کنیم تا امرار معاش کنیم!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 10:55  توسط امیر کریمی  | 

 

طوفان شدید روز گذشته، دودمان اهالی روستا را به باد داد!

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 11:30  توسط امیر کریمی  | 

 

اعصاب اطرافیانش را اغلب اوقات خط خطی میکرد، همه معتقد بودند ذات او خورده شیشه دارد!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 19:54  توسط امیر کریمی  | 

 

پیرمرد از وقتی گوشهایش سنگین شده اند به زحمت می تواند تعادلش را حفظ کند!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 23:17  توسط امیر کریمی  | 

 

خواننده ها آخر شب وسعت صدا دارند و خروس ها صبح خروسخوان!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 1:27  توسط امیر کریمی  | 

 

مرد نگاهی غضب آلود به همسرش انداخت و گفت: چرا بی اجازه ی من رفته ای بینی ات را عمل کرده ای؟ من همان قبلی را بیشتر می پسندیدم. اصلا تا حالا به این فکر کرده ای که اگر نبود آن دماغ شما، ممکن بود هیچوقت مجذوب قیافه و صورتت نشوم؟!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 11:45  توسط امیر کریمی  | 

 

رفت و آمد زیاد خواستگارها به خانه ی دخترک، آنقدر توی دلش قند آب کرد که دست آخر دیابت گرفت!

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 17:20  توسط امیر کریمی  | 

 

بعضی ها برای اطرافیانشان سنگ صبورند و برخی دیگر هم، سنگی سخت بر گیجگاهشان!

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 11:40  توسط امیر کریمی  | 

 

اگر معتقد باشیم که «ازدواج» از آن شتر هاست که روزی پشت در خانه ی هر کسی خواهد خوابید، چه بهتر که این شتر، چرتی بزند و رفع زحمت کند. نه اینکه کنگر بخورد و لنگر بیاندازد!

 


تست مرتبط: کدامیک از گزینه های زیر نشان دهنده ی رابطه ی «خوابیدن» و «چرت زدن» است؟

الف) نامزدی - دوستی

ب) هیچکدام موارد!

ج) ازدواج - صیغه

راهنمایی: کسانی که گزینه ای جز جیم را علامت زده اند، سری به نزدیکترین پزشک حاذق بزنند!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 10:57  توسط امیر کریمی  | 

 

فامیلی دارم روح الله نام، که سابق بر این رابطه مان نزدیک تر بود و الآن کمتر است. هفت هشت سالی بیش از من عمر از خدا گرفته (تا حالا!) و تا به این سن، خانواده حریف این بنده ی خدا نشده بودند که با سر بفرستندش ته چاه و حاضرش کنند که به تاهل تن دهد! تا اینکه اخیرا شنیدم خرقه ی تجرد از تن به در کرده و چند شب پیش، مجلس بله برونش بوده. بنده هم پیامکی روانه کردم بدین مضمون:

روح الله عزیز،

واقعه ی دردناکی که اخیرا در اوج جوانی بر تو گذشته، شدیدا باعث تاسف، اندوه عمیق قلبی و رنجش خاطر اینجانب گردید. توفیق حضور نبود ولی انشالله در مراسم های آتی، جهت صرف خرما خدمت خواهم رسید. امید است که به پای هم بسوزید و بسازید... فان الله مع الصابرین!!

دوستدار تو، امیر

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 13:5  توسط امیر کریمی  | 

 

پسر از بس با دختر تماس گرفته بود و گوشی او رفته بود روی پیغامگیر، خسته شده بود. پیغام گذاشت: شنیدن بازپخش صدایتان خوشایند نیست، لطفا مرا از برنامه ی پخش مستقیم صدایتان مطلع کنید!

 با تشکر- دوست پسر فعلی ات، غلام!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 13:32  توسط امیر کریمی  | 

 

هر چیزی من جمله انسان، از زوایا و ابعاد مختلفی قابل تعریف و دسته بندیست. با یک نوع تعریف خاص، انسان مجموعه ای از بهانه هاست!

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 12:5  توسط امیر کریمی  | 

 

آورده اند: روزی چندی از بازاریان که با هم دوست بودند، راه روستایی در اطراف محل سکونتشان را پیش گرفتند تا به زیارت امامزاده ی آنجا بروند. ظهر که شد، به نماز ایستادند و دیدند یکی از آنها که سایرین می دانستند اهل نماز نیست، نشسته و بر نمی خیزد تا نماز کند. سایرین به او تذکر دادند این یک روز را که برای زیارت آمده اند، خرق عادت کرده و نمازی به کمرش بزند! او نیز پذیرفت و همراه بقیه مشغول شد. مرد که نمی خواست انگ بی دینی را بیش از این همراه بکشد، سجده ی اول را بسیار طولانی کرد تا القا کند غرق در معنویات شده. همین زمان عقربی سر رسید و نیشش را بر پیشانی مرد بازاری فرو کرد! او نیز نماز را شکسته و شروع کرد به خدا بد و بیراه بگوید که فلان فلان شده، مگر نمی بینی برای تو سجده کرده ام؟ چرا گذاشتی آن کژدم حرامزاده به مقصودش برسد؟! بعد هم رو به دوستان کرده و گفت: نگفتم نماز خواندن به من نیامده؟ این هم نتیجه اش!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 19:15  توسط امیر کریمی  |