|
می خوام توی این آلونک بنویسم... بی قاعده، بی سابقه و کاملا بی جهت
|
از همان کودکی ماهی قرمز ها را دوست داشتم. شاید نه برای کوچک بودن، قرمز بودن یا حتی زیبا بودنشان، بلکه برای پیامی که با خود داشتند. هروقت سر و کله شان سر چهارراه ها و گل فروشی ها پیدا میشد می دانستم اتفاق خوبی در راه است، همان اتفاقی که همه را به تکاپو می انداخت و مغازه ها را پر می کرد از انسانهای حریصی که هرچه چشمشان می دید، می خریدند. همیشه عادتم بود ماهی قرمز را دوسه روزی مانده به عید بخرم، انگار تنهائی من و او در آستانه ی عید با حضور همدیگر پر می شد. تا چند روز بعد از سال نو هم میهمان خانه مان بود و بعد سرنوشتش خفگی در آب بی هوائی بود که پس از فروکش کردن شوقم تمایلی به عوض کردنش نداشتم! گذشت و گذشت، بزرگتر شدم و قرمزی ماهی ها برایم رنگ باخت. تفاوت چندانی نمیکرد سفره مان ماهی داشته باشد یا نه. ولی عید امسال، الآن، باز کودک شده ام. تنهائی ام را برای همیشه با یک ماهی قرمز بی نظیر پر کرده ام. یک شاه ماهی برای تمام اعیاد و سال تحویلهای پیش رو، که نه شوقم به او کم خواهد شد و نه اشتباهم را در مورد آبی که قرار است در آن نفس بکشد تکرار می کنم. چون می میرم اگر بمیرد…
سلام، دوست داشتم بهاریه ای بنویسم که رنگ و بوی خاصی داشته باشه برای تبریک ولی بعد از این چند خط چیزی به ذهنم نرسید! سال خوب و خوشی رو برای همه ی دوستان و همسایه های این محیط همراه خونواده هاشون آرزو می کنم و شرمنده بابت اینکه نمی تونم تک تک مهمون وبلاگای گرم و صمیمیتون باشم برای عرض تبریک عید. امیدوارم بهترین اتفاقاتی که ممکنه، براتون توی این سال جدید بیافته... برای منم دعا کنید. نوروزتون مبارک رفقا
بچه: ننه، پس بابا کجاس؟! چرا نمیاد؟ هر روز ظهرا خونه بود که.
ننه ی بچه: رفته یه لقمه نون در بیاره بذاره سر سفره مون.
بچه: آخه سر ظهر که نونوائیا باز نیستن!
ننه ی بچه: اونجا که بابات ازش نون درمیاره بازه، به خصوص که چن ساعتی بیشتر تا سال تحویل نمونده.
بچه: اون ماهی سه دمه که بابا قولشو داده بود واسم بیاره، میاره؟
ننه ی بچه: نمی دونم، ولی اگه کسی ازش نخریده باشه شاید بیاره!
. . .
(سال تحویل)
. . .
(چند ساعت بعد از تحویل سال)
مرد از در وارد می شود. با قرص نانی در دست و یک ماهی سیاه کوچک با چشمان بیرون زده توی کیسه ی کوچکی از آب!
آن دوران که می شد با چرب زبانی، پنیرِ کلاغها را قاپید گذشته. امروز باید فرق کلاغ و لاشخور را فهمید!
جرم محبوسین دیوانه خانه ها، فرار مغزشان است!
برخی آدمها بازیچه ی دست شیطانند. در عوض، بعضیها شیطان را هم بازی می دهند!
مرد بیچاره از وقتی یک دستش را از دست داده، دستِ تنها کار کردن برایش سخت شده!
استرس... مرور در ذهن... دو کیلو و نیم تر... هشت تا سیخ رز سرخ هلندی بعلاوه ی سه تا لیلیوم زرد! ته آطاهریان... برگشتن... رسیدن... زییییینگ... بفرمائید... سوانح و سوختگی... خبری نبود از سوالهای سخت سخت! چای... یک حبه ی کوچک... به به!! نق و نوق نازنین... تهران!! برپا... حرفهای مربوطه... گوشه ی کله ای پیدا از کنار چارچوب در... تاقچه... دیوار زرد... ایما و اشاره... تابلو شدن! تحصیل و غیره... دستی اندر حنا... مسافرت... عید یا غیر عید... نطنز احتمالاْ! شب شما خوش... خدا حافظ
آقتاب تابستانی، داغِ یخها را بر دل یخ فروش می گذارد!
ایضا:
یخها با دیدن خورشید خانوم، از خجالت آب می شوند!
معتقدم باید پا در مسیر گذاشت. اگر هم نشود به هدف رسید، نزدیک که میشود شد!
پ.ن:
رسیدن به هدفی که عمق در خواست قلبی انسان دارد، خالی از شدت و ضعف نیست ولی قطعیست.
از دید بسیاری از روانشناسان، برخورد اول بسیار مهم است و تاثیراتی که روی فرد مقابل می گذارد، خوب یا بد، در ادامه ی ارتباطات نقش تعیین کننده ای دارد. با این حساب از دید بسیاری از روانشناسان، خدا به داد منِ بیچاره برسد با آن حجم سوتی های مکرر در شب مذکور!!
من اگر جای پطروس بودم می گذاشتم مردم این شهر رخوت زده و بی آرزو را آب ببرد به جایی که راه برگشتی نباشد. اصلا چه معنی دارد آدم عاقل انگشتش را توی هر سوراخی که رسید فرو کند؟!
دست درازی اش به سیم برق، به قیمت کوتاه شدن دستش از زندگی تمام شد!
آدمِ نَدار دستش به دهانش نمی رسد، چانه اش را می خاراند!
آورده اند ۵۰-۶۰ سال پیش که سفر ها به راحتی امروز نبود، عده ای تصمیم گرفتند برای زیارت مقبره ی سیدالشهدا به کربلا بروند. با شرایط آن زمان و وسائل تردد (الاغ و قاطر و الخ!) مربوط به آن، چیزی حول و حوش سه چهار ماه طول می کشید تا چنین سفری به سرانجام برسد. یکی از حاضران در کاروان زیارتی، یک پیرمرد شیره ای بود که به زور سر پا می توانست بایستد! جمع به او گفتند: «سفر ما سفریست مشکل، با مشقت زیاد، گرما، بیماری، شاید هم کم آبی و کم خوراکی. حالا تو با این وضعیت می آیی چیکار؟ بعید است پایت به کربلا برسد!» او هم با حنجره ای بغض آلود پاسخ داد: «نیت کرده ام شفایم را از آقا بگیرم. شفا از شر این افیون لعنتی را.» همه ی همراهان تحت تاثیر قرار گرفتند و وی را همراه بردند. بگذریم از مشکلات فی الطریق الی حصول بالهدف!! خلاصه رسیدند به کربلا و حرم حضرت امام حسین(ع). رفتند داخل و هرکسی به فرمی شروع کرد به مویه و زاری و دعا. آن مرد معتاد هم رفت جلوی ضریح و خودش را با پارچه ای سبز، دخیل وار بست به ضریح! خوب که دل جمع سبک شد و حاجاتشان را خواستند و اشکهاشان را فشاندند، گرسنگی بر ایشان مستولی شد و تصمیم گرفتند بروند به کاروانسرائی جائی برای خورد و خوراک و استراحت. موقع رفتن به پیرمرد گفتند: «تو ناراحت نباش، همینجا بمان، ما میرویم غذایت را هم می آوریم همینجا بخوری تا انشالله به زودی پاک و سالم با هم برگردیم به شهرمان.» دیدند پیرمرد معتاد فوراْ پارچه را از دستش باز کرد و همراه جمع آماده ی رفتن شد! گفتند: «کجا؟ مگر نمی خواهی ترک کنی؟» گفت: «شما دیگر چه جور رفقائی هستید؟ مگر قصد کشتن مرا کرده اید ای از خدا بی خبرها؟! اینطور که نمی شود ترک کرد. باید بیایم یک لقمه غذا بخورم، یک نخود چیزکی بکشم تا توان نشستن پای ضریح و گریه زاری کردن را داشته باشم یا نه؟!!»
وقتی نه من زندگی کردنِ بی تو توانم نه تو بی من، صحبت از جدائی مضحک است!
هوس کرده ام سواری کنم. اولین بارم است. پا در رکاب چپ، یالش در دست، یا علی. روی زینم...
نچ نچ میکنم، نمی رود! باز نچ نچ میکنم، اینبار می رود!
قدم می زند... زیاد خوشم نیامد. هی، نچ نچ. یورتمه می رود... بد نیست، خوشم آمد! پا می زنم زیر شکمش، ته افسار را هم به پشتش، نچ نچ، یاه! چهار نعل می رود. بیشتر خوشم آمد. البته کافی نیست!
خدا خر را شناخت که بهش شاخ نداد، گناه اسب بیچاره این وسط چیست که نباید یک جفت بال داشته باشد برای پریدن؟!
نیّت می کنم...
قربتاْ الی تو...
الله اکبر!
همه می گویند بیشتر فکر کن. فکرش را هم نمی توانی بکنی که تا حالا چقدر فکر کرده ام. اگر تنها با فکر کردن، مشکلات حل می شد که الآن همه ی مشکلات عالم و آدم به دست من یکی حل شده بود!
یک عمر همراه بودن، نمی تواند غیبت در لحظه ای را که به حضور کسی نیاز بوده، جبران بکند!
آنوقت که نباید، می باری. حالا که پایه می خواهم برای همراهی چرا سکوت کرده ای؟! ببار آسمان، ببار... بگذار صداهایمان درهم آمیزند. راضی مشو به رسوا شدنم!
حس بدیست دوری از آنکه قربتش را به غایت خواهانی. عشق، اراده، اختیار، امید، حرکت، تلاش، هدف!
می دانم محال است، ولی کاش میشد همه چیز به اختیار من باشد تا احدی را دلخور و ناامید باقی نگذارم. کاش راه حل سریعی داشتم برای حل معادله ی هزار مجهولی این زندگی!
گوشهایش را به دقت تمیز می کرد. نه برای اینکه به حرفهای دیگران بهتر گوش کند، برای اینکه راحت تر بتواند حرفها را از یک گوش بشنود و از آن یکی گوش بیرون کند!
همه دنبال راهی برای پیشگیری از بارداری اند و کشاورزان دنبال راهی برای بارور کردن ابرها!
مرد داستان من، دانشمند به نامی بود. از همانها که هر کسی دوست دارد جای او باشد. سالهای طولانی عمر را گذاشته بود برای کسب تئوریک علوم و چند سالی هم می شد که سعی در اثبات تجربی آموخته هایش داشت. پروژه ی آخرش مربوط به انسانی بود که اتفاقا (یا غیر اتفاقی!) از طبقه ی نود و هفتم یک ساختمان پرت می شود پائین! می خواست بفهمد چقدر طول می کشد تا بخورد زمین و مغزش پخش و پلا بشود. کارهای تئوری را با در نظر گرفتن وزن انسان، سرعت باد، اصطکاک هوا، سرعت و شتاب پرتاب در لحظه ی صفر، نیروی ثقل زمین در آن منطقه ی بخصوص ارضی، و خیلی چیزها که منِ بی سواد سر در نمی آورم انجام داد. حالا نوبت رسیده بود به عمل... آزمایش را با ماکت های شبه انسانی گوناگون و در اوقات یکسان و همگون انجام داد. بارها و بارها آزمایشات را تجدید کرد و هیچ دوباری نشد که نتایج یکسانی بدست آید! به معلومات و دقت عمل خودش ابدا شک نداشت، پس دوباره همه ی دستگاهها و سنسورها را چک کرد و خودش را برای آزمایش نهائی آماده کرد. رفت به طبقه ی نود و هفتم، از همسرش خواست که برای بار آخر همراهی اش کند، دستگاههای اندازه گیرنده را بکار انداخت، دوتائی ایستادند لب پنجره، لبهای همسرش را بوسید و از اینکه قرار است تنهایش بگذارد عذر خواست، دست برد به سمت سینه، در جهات افقی و عمودی حرکتش داد، اشک در چشمانش حلقه زد، چشمها را بست، نفسش را حبس کرد و همسرش را به پائین هل داد!! نتیجه ی آزمایش، کاملا رضایتبخش بود...
مندرج در ماهنامه ی فانوس شرق
پی نوشت: با عذرخواهی از کسانی که در وبخند خوانده بودند...
تشکرنامه: از همه کسائی که با نظرات زیباشون توی پست قبلی خجالتم دادن ممنونم. داشتن دوستان و خواننده های عزیزی مثل تک تک شماها باعث افتخاره. جواب کامنتها تماما مثل همیشه داده شد!