تبليغاتX
آلونکِ امیر کریمی
می خوام توی این آلونک بنویسم... بی قاعده، بی سابقه و کاملا بی جهت
 

گاهی فکر می کنم چه خوب است که همه ی خوابهایمان رخت واقعیت نمی پوشند! خیلی وقتها بیش از آنکه رویاهای خیال انگیز، رنگ خوشی و زیبائی به زندگی بزنند، کابوس های عذاب آور هستند که مجال آرامش را به ما نمی دهند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 11:44  توسط امیر کریمی  | 

 

خوب است آدمیزاد بخواهد اقتدار و احاطه اش را در مسائل گوناگون به دیگران اثبات کند. ولی به شرط آنکه طریقه ی اثباتش به معدوم شدن خودش یا دیگران منتهی نشود!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 0:30  توسط امیر کریمی  | 

 

تو معرکه ای!!

چرا با این قطعیت می گویم؟! چون سنجش و مقایسه مال جائیست که خوبی هر چیزی، نسبی باشد!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 19:54  توسط امیر کریمی  | 

 

باید به گونه ای رفتار کنی که اگر روزی بالاجبار از جمع دوستانت دور ماندی، منتظر بازگشت تو بمانند نه اینکه سعی در فراموش کردنت داشته باشند.

امیر کریمی!


پی نوشت:

تقریبا دارم وارد غیبت صغری می شوم و این چند هفته ی آتی کمتر می توانم بنویسم یا از نوشته های زیبای شما دوستان و همسایه های عزیز بهره ببرم، ولی گهگداری با شما خواهم بود. برایتان آرزوی شادی دارم...

پی نوشت بعدی:

نظرات را هم نمی بندم تا دوستان طالب آزادی بیان حالش را ببرند. نهایتش اینست که کسی پیدا بشود فحشی بدهد و فضیحتی به بار بیاورد و قس علیهذا! آنهم ایراد ندارد، سر پل صراط خدمتش خواهم رسید!

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 9:52  توسط امیر کریمی  | 

 

فرمانده ی لشکر، عزم ستیز با دشمن را داشت. عده ای که جگر داشتد او را همراهی کردند و عده ای که نداشتند، سایرین را با هم راهی کردند!

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 20:10  توسط امیر کریمی  | 

 

مهم نیست چگونه میمیریم چون اختیارش به دست ما نیست. ولی مهم است چگونه زندگی می کنیم چون اختیارش در دست خودمان است.


پی نوشت: معمولا کمتر پیش می آید تله فیلمهای سیما را تماشا کنم. جمله ی بالا دیالوگ دو سکانس مختلف از فیلم داستانی «...تافردا» است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 13:26  توسط امیر کریمی  | 

 

چه بی ادعا همسایه ی شاخه به شاخه شده اند، زاغ و سینه سرخ، روی درخت خرمالو!!

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 13:39  توسط امیر کریمی  | 

 

شب و روز، از همه ی جهات و در تمام احوال، به تو می اندیشم. فکر کردن به تو اصلاْ سخت نیست، همیشه ی خدا خودت بی دعوت سر میرسی! من کارهایی را که سخت نباشد دوست دارم...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 13:37  توسط امیر کریمی  | 

 

مهمان حبیب خداست. مهمانی که علاوه بر آن حبیب میزبان هم باشد، خودش یک پا صاحبخانه است!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 22:19  توسط امیر کریمی  | 

 

نجارِ بت پرست، برای خداوند یکتا دشمن می تراشد!

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 13:2  توسط امیر کریمی  |