|
می خوام توی این آلونک بنویسم... بی قاعده، بی سابقه و کاملا بی جهت
|
گاهی فکر می کنم چه خوب است که همه ی خوابهایمان رخت واقعیت نمی پوشند! خیلی وقتها بیش از آنکه رویاهای خیال انگیز، رنگ خوشی و زیبائی به زندگی بزنند، کابوس های عذاب آور هستند که مجال آرامش را به ما نمی دهند.
خوب است آدمیزاد بخواهد اقتدار و احاطه اش را در مسائل گوناگون به دیگران اثبات کند. ولی به شرط آنکه طریقه ی اثباتش به معدوم شدن خودش یا دیگران منتهی نشود!
تو معرکه ای!!
چرا با این قطعیت می گویم؟! چون سنجش و مقایسه مال جائیست که خوبی هر چیزی، نسبی باشد!
باید به گونه ای رفتار کنی که اگر روزی بالاجبار از جمع دوستانت دور ماندی، منتظر بازگشت تو بمانند نه اینکه سعی در فراموش کردنت داشته باشند.
امیر کریمی!
پی نوشت:
تقریبا دارم وارد غیبت صغری می شوم و این چند هفته ی آتی کمتر می توانم بنویسم یا از نوشته های زیبای شما دوستان و همسایه های عزیز بهره ببرم، ولی گهگداری با شما خواهم بود. برایتان آرزوی شادی دارم...
پی نوشت بعدی:
نظرات را هم نمی بندم تا دوستان طالب آزادی بیان حالش را ببرند. نهایتش اینست که کسی پیدا بشود فحشی بدهد و فضیحتی به بار بیاورد و قس علیهذا! آنهم ایراد ندارد، سر پل صراط خدمتش خواهم رسید!
فرمانده ی لشکر، عزم ستیز با دشمن را داشت. عده ای که جگر داشتد او را همراهی کردند و عده ای که نداشتند، سایرین را با هم راهی کردند!
مهم نیست چگونه میمیریم چون اختیارش به دست ما نیست. ولی مهم است چگونه زندگی می کنیم چون اختیارش در دست خودمان است.
پی نوشت: معمولا کمتر پیش می آید تله فیلمهای سیما را تماشا کنم. جمله ی بالا دیالوگ دو سکانس مختلف از فیلم داستانی «...تافردا» است.
چه بی ادعا همسایه ی شاخه به شاخه شده اند، زاغ و سینه سرخ، روی درخت خرمالو!!
شب و روز، از همه ی جهات و در تمام احوال، به تو می اندیشم. فکر کردن به تو اصلاْ سخت نیست، همیشه ی خدا خودت بی دعوت سر میرسی! من کارهایی را که سخت نباشد دوست دارم...
مهمان حبیب خداست. مهمانی که علاوه بر آن حبیب میزبان هم باشد، خودش یک پا صاحبخانه است!
نجارِ بت پرست، برای خداوند یکتا دشمن می تراشد!