|
می خوام توی این آلونک بنویسم... بی قاعده، بی سابقه و کاملا بی جهت
|
اینطور که شایعه شده است در شب بعثت حضرت رسول یعنی همین پریشب یک دوشیزه ی مکرمه ای به عقد دائم بنده درآمده و انشاءالله قرار است به پای هم پیر بشویم!
راست است که: خدا در و تخته را محکم به هم میخ می کند!
امیرکریمی
این شمائید که جهتگیری زندگی را تعیین می کنید، زندگی توان ندارد بر جهتگیری شما اثر بگذارد!
امیرکریمی
انسان ممکن است حقایق را آگاهانه کتمان کند ولی قادر نیست آنها را به کل نادیده بگیرد!
امیرکریمی
پی نوشت: بطور اتفاقی بر خوردم به وبلاگی که قرار است مرجع کاملی در مورددکتر شریعتی باشد! چقدر بتواند موفق باشد نمی دانمُ چون تازه تاسیس است. می توانید اینجا ببینید و بخوانید
هرگز سعی نکن به باهوش تر از آنچه هستی تظاهر کنی چراکه احمق تر از آنچه واقعاً هستی به نظر خواهی آمد!
امیرکریمی
علی شریعتی را به غایت دوست می دارم و در سنینی که برای یک محصّل لازم است خطی ترسیم شود تا راه را گم نکند و بفهمد باید اندیشه و تحصیل مسائل را در چه مسیری پیش ببرد، کتابها و رسائل این مرد بزرگ بود که راه را بر من نمایاند و پسوند "بچّه شیعه ی کور" بودن را تا حدّ زیادی از من دور کرد. آن روزها که دوستان و همسالانم بازیگوشی می کردند و اتلاف وقت، من علاوه بر آن کارها(!) متمایل به نوشته های شریعتی شدم و شبهای چندسال پیاپی را با خواندن آثاری چون «فاطمه فاطمه است» «علی(ع)» «کویر» «تشیع علوی و صفوی» «پدر مادر ما متهمیم» «مذهب علیه مذهب» «ویژگیهای قرون جدید» «انسان» و … گذراندم و اگر بگویم سالهایی به آن نیکوئی را هیچ وقت مجددا تجربه نخواهم کرد شاید غلو نباشد. عجین با اندیشه ی روشنگرانه ای در لوای تشیع شدم که هرچند مخاطبانش جوانان ۳۰ سال پیش از من بودند ولی شاید با حال و هوا و اوضاع زمانه ی ما بیشتر جور در می آمد! گرچه بعدها کمتر فرصتی دست داد برای بازخوانی و استفاده ی متناسب با سنین بالاتر و ادراکات اجتماعی بیشتر و بهتر، ولی تاثیرات مثبت مشی گرفتن از مکتب روشنفکرانه ی مذهبی دکتر شریعتی در سنین یک نوجوان با اطلاعات محدود، راه را بر فراخ بودن جولانگاه فکر و اندیشه ام بازکرد.
مدت درازیست که خیلی دوست داشتم تا چیزی از او و تعالیمش بنگارم ولی وقتی دست نداده بود یا شاید جسارتی، ولی به تازگی سی دی صوتی سخنرانی هایش را که توسط یکی از دوستان بدستم رسید گوش می کردم که شنیدن دو جمله ی زیبا و متناسب با احوالات اخیر، موجب شد چندباره درودی به روان پاکش بفرستم و تصمیم بگیرم هرگاه فرصتی شد از او نقلی بیاورم. و آن دو جمله: «در جامعه يي که فقط دولت حق حرف زدن داشته باشد، هيچ حرفي را باور نکنيد» و «اگر نمي خواهي به هيچ ديکتاتوري دچار شوي بخوان و بخوان». شاید نقل این جمله از پسرش احسان هم خالی از لطف نباشد که: «اقتدارگرايان گوناگون از دموکراسي تنها قاعده راي گيري عمومي و اکثريت سالاري(پنجاه به علاوه يک) را گرفته اند. حال آنکه دموکراسي بيشتر احترام به حقوق "اقليت" است. اگر اقليت از اکثريت تبعيت مي کند، از آن روست که اکثريت متقابلاً حقوق اقليت را رعايت بکند چرا که هر اقليتي روزي بدل به اکثريت خواهد شد»...
آیا صحت دارد "خداوند بر هر قومی بسته به لیاقتشان کسانی را مسلط می کند"؟!
آیا صحت دارد "خداوند هیچ قومی را تغییر نمی دهد مگر به دست خود آن قوم"؟!
آیا صحت دارد "قومهای جفاکار بدست اشخاصی از بطن خودشان نابود می شوند"؟!
آیا تحقق وعده های خداوند تخلف پذیر است؟؟!
ناامید شدن شاید به لحظه ای و دیدن صحنه ای و شنیدن موضوعی یکباره رخ دهد. ولی وقتی رخوت و ناامیدی در کسی پدید بیاید از بین رفتنش زمان بر است. لعنت خدا بر کسانی که به ناحق حس امید به آینده را در بنده ای بکشند...
چشمم لحظه ها را می شمارد، بیا
قلبم سینه ام را می فشارد، بیا
شب هم خسته از این انتظار سیاه، بر ما رنگ خود را می سپارد ، بیا
ای چو اشکی بی بهانه، در نگاهی عاشقانه، از جهانی می گریزم
هر امید بی نشانه، در جهان بی کرانه، نقش تو در سینه ریزم
چشمم لحظه ها را می شمارد، بیا
عشقم رنگ دردی تازه دارد، بیا
آتش بر دل من می گذارد، بیا
یاد لحظه های رفته از یاد تو
یاد رفته ها را بر من آرد، بیا
ای چو اشکی بی بهانه، در نگاهی عاشقانه، از جهانی می گریزم
هرامید بی نشانه، در جهان بی کرانه، نقش تو در سینه ریزم
چشمم لحظه ها را می شمارد، بیا، بیا، بیا، بیا، بیا، بیا...
پی نوشت: همچنان رامش! ادامه دارد...