|
می خوام توی این آلونک بنویسم... بی قاعده، بی سابقه و کاملا بی جهت
|
چندسالي مي شود كه طنز را تئوري و نوشتاری پي مي گيرم. به گذشته كه نگاه مي كنم مي بينم رگه هاي طنز را همه جا مي شود جست، حتّي بين ديده ها و خوانده هاي سالهاي قبل اثري از فكاهه وطيب نمايان است كه در زمان خودش به آنها التفات نداشته ام. طنز را بايد در حيطه هاي مانا و پويا كه با زندگي و خاطرات مردم عجين شده اند بكار برد تا هم باعث جاودانه شدن آن موضوعات مهم شود و هم به بقا و ماندگاري خود طنز منجر شود. يكي از اين حيطه هاي مانا، فرهنگ و ادب پايداري و سالهاي دفاع مقدّس است كه متاسفانه اخيراً كمتر به آن پرداخته مي شود. اين موضوع براي جوانان به سن ما كه آن دوران را درك نكرده ايم، بايد به شيوه اي مطبوع و از زاويه اي دوست داشتني تصوير شود تا بتوانيم با آن احساس نزديكي كنيم و از آن درس بگيريم. يكبار كه پاي صحبت هاي يك رزمنده نشسته بودم به نظرم آمد كه شوخي و طنز اصيل و طبيعي در روابط رزمنده ها موج مي زده. شايد در ظاهر بين درگيري و جنگ با مزاح و خنده سنخيتي ديده نشود ولي اگر دقّّت كنيم درميابيم آنچه تحمّل آن شرايط را تسهيل مي كرده و كمي از فشار رواني وارد بر رزمنده ها مي كاسته همين مطايبات و شوخي ها بوده است. خود رزمنده ها هم به تجربه دريافته بودند كه رفتارهاي آميخته با طنز باعث حفظ روحيه شان مي شود و به همين دليل هم بوده كه اكثراً در مراوداتشان بر طنز تاكيد داشته اند.
خاطراتي كه در ادامه مي خوانيد نقل از يك آخوند رزمنده ي جانباز عاشق امام، بنام آسدغلامرضا است. وقتي به خودش گفتم مي خواهم بنويسم "آخوند....امام" گفت به دوش كشيدن اين همه لقب براي تن رنجور من كار سختيست و شايد همين جمله ي طنزآميز بهترين بهانه براي شروع صحبتم با او و شنيدن خاطراتش بود. اصل داستانها واقعيست كه در بازنويسي، چاشني هايي به آن افزوده ام و به زيور طنز بيش از پيش ملبّسش كرده ام. بخوانيد:
تلقين
ناصحي جوان كم سن و سالي بود كه هروقت من را مي ديد به مزاح در مورد آخوندها جوكي مي گفت و جمع را مي خنداند. من هم به شوخي مي گفتم: تا دير نشده توبه كن و دست از سر كچل ما آخوندها بردار! يكبار كه در جمع بچه ها نشسته بوديم ناصحي گفت: آسدغلامرضا، دوست دارم اگر شهيد شدم شما تلقين را به جسدم بخواني. به خنده گفتم اگر كلاه من پشم داشت كه تو از تعريف جوك آخوندي دست برمي داشتي! بايد به يك آخوند سترگِ گردن كلفت بگويم تلقين را بخواند بلكه از او حساب ببري و لااقل در آن دنيا رستگار شوي... آخر هم او شهيد شد و خودم به جنازه ي مباركش تلقين خواندم.
نمازخاكي
طرفهاي سرپل ذهاب مسجدي بود كه دور و برش خالي بود و عراقي ها ديد خوبي روش داشتند. براي همين هم دور و برش هرچه بود با خاك يكسان شده بود و كار خدا فقط همين مسجد آن حوالي سالم مانده بود. ظهر چهارتا از برادران رزمنده پيله كردند كه مي خواهيم نماز ظهر و عصر را به امامت شما توي اين مسجد بخوانيم. گفتم خطرناك است انقدر اصرار كردند تا بالاخره قبول كردم. از پشت مسجد جوري كه ديده نشويم نزديك شديم و از ديواري كه خمپاره خرابش كرده بود وارد مسجد شديم و نماز خوانديم. موقع برگشتن بچّه ها گفتند براي دهن كجي به عراقي ها از در جلو برويم بيرون. همين كار را كرديم، عراقي ها هم براي پذيرايي از ما چندتا گلوله ي توپ شليك كردند! خداروشكر صداي توپ جلوتر از خودش مي رسد. ما هم دويديم و همچين كه بيست سي متري دور شديم گلوله ها خورد به مسجد و آنجا به كل ويران شد. حاج مصطفي بكري كه بعد ها شهيد هم شد بنا را گذاشت به فحش دادن به عراقي ها. گفتم برادرا، خودتون قضاوت كنيد. مردم چل پنجاه سال توي اين مسجد نماز خوندن عيب نكرد چهار ركعت نماز توش خوندين با خاك يكيش كردين ها!
عقرب
يك روز در ارتفاعات "الله اكبر" بوديم ديديم چندتا برادرها به سمتمان آمدند درحالي كه دم عقربي در دست يكيشان است. آوردند نزد من و گفتند حاج آقا، به عدالت قبولت داريم. بر مسند قضا بنشين بگو حكم اين عقرب كه قصد ورود به سنگرمان را داشته چيست؟! من كه از كارشان خنده ام گرفته بود گفتم او الآن در مقام اسير شماست، به او غذا بدهيد و بسيار اكرامش كنيد! در همين حين عقرب از دست آن بسيجي افتاد روي پاي يكي از رزمنده ها كه نشسته بود و او را نيش زد. داد زدم في الحال اين عقرب نابكار با مجاهدین اسلام وارد محاربه شده، حكمش اعدام است. القصه؛ برادران وظيفه شناس نيروي زميني وارد عمل شدند و به حسابش رسيدند!