تبليغاتX
آلونکِ امیر کریمی - گامهای متقاطع و موازی
می خوام توی این آلونک بنویسم... بی قاعده، بی سابقه و کاملا بی جهت
 

دست کوچک دختربچه در دست کرخت و بزرگ پدربزرگش گم بود. پابه پا همراه هم، قدم می زدند و با وجود اینکه دخترک باید هر گام پیرمرد را با چندین گام پاسخ می داد تا جا نماند ولی سستی قدمهای پیرمرد این مشکل را مرتفع کرده بود. حتی گهگاهی پاهای کوچک دختر از پاهایی که در کنارش بودند سبقت می گرفت و با کشیده شدن دستش تازه یادش می افتاد که باید آهسته تر گام بردارد تا پدربزرگش هم برسد! وقتی تکرار صدای نفس های پیرمرد حکایت از ناتوانی اش از ادامه ی مسیر میداد، دخترک به سمت نزدیکترین نیمکت پارک متمایل شد و با کشیدن دستانی که در دستش بود، می خواست استراحت را به قلب فرتوت پیرمرد هدیه کند. نشستند، نفس زنان، با لبخند گنگی که بر لبان هردوشان جاری بود. نگاه پیرمرد به دوردست بود و نگاه دختر به پاهای پیرمرد. وقتی نفس نفس زدنها کمرنگ شد و تکان ها کمتر، دخترک فهمید که خستگی پدربزرگش برطرف شده و زمان ادامه ی مسیر است. برخواست، دستان سنگین پیرمرد را کشید ولی برای پیرمرد زمان بیشتری باقی نمانده بود که نوه اش را همراهی کند...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 15:58  توسط امیر کریمی  |